شام بود هوا تاریک شده بود عقربه های ساعت هفت و سی دقیقه را نشان میداد. من تمام روز به کار بودم گوشی تیلفونم زنگ خورد همسرم بود پرسید: کار ات تمام نشده چه زمان خانه می آیی؟گفتم :همین حالا اماده گی گرفته بودم که بیاییم طرف خانه.
از دفتر کارم بیرون شدم فاصله را باید با پای پیاده میامدم. امدم تا به چراغ ترافیک برخوردم باید منتطر میماندم تا با رنگ سبز اجازه عبور پیدا میکردیم در همین فاصله پسر بچه حدودآ 9-10 ساله با مادر بزرگ اش کنارم ایستاده بودندو با هم مشغول صحبت . گفتگو بودند. مادر بزرگش که زن شاید 50-55 سال مینمود با قد نسبتآ کوتاه ، زن به ظاهر آرام و برده بار معلوم میشد . لباس های قهویی رنگ بر تن و حجاب سیاه بر سر داشت با قیافه گندمی رنگش از پشت عینک هایش زره بینی اش گاهی در عین جواب به نواسه اش ، به من هم نگاهی می انداخت و لبخند ملایمی بر لبانش نقش میبست . پسرک از مادر بزرگش پیهم سوال میکرد و دوست داشت جواب بگیرد ، جوابی که خودش دوست داشت ، جوابی که میخواست در لابلای آن امید به زنده گی و آرزو های که به دل دارد بیابد . مثلا میپرسید "مادر بزرگ تو تا چند سال دیگر زنده استی؟ 20 سال بعد که من بزرگ شدم تو تا آنزمان زنده میباشی؟ مادر بزرگ وقتیکه من بزرگ شدم درسم را تمام کردم کار پیدا میکنم پول هایم را جمع میکنم و یک خانه بزرگ میخرم که همه ما بتوانیم آنجا با هم زنده گی کنیم . مادر بزرگ تو هم با ما بیا، مادر بزرگ درست است ؟ با ما بیا و با ما یکجا زنده گی کن .
و با دستان کوچکش دست مادر بزرگش را پی هم فشار میداد و اکیدا میپرسید تو که تا ان زمان زنده استی نه ؟ تو که با ما زنده گی میکنی نه؟ تو تا آن زمان نمیمیری نه؟
و بار تکرار میکرد : مادر بزرگ من که بزرگ شدم باز ازدواج میکنم و من هم آن وقت میخواهم طفل داشته باشم مثل که شما بچه و دختر دارید ، و تو باید اطفال مرا بیبینی تو باید زنده باشی بگو تو تا آن زمان زنده استی؟
و مادر بزرگش با تبسم به چهره کودک با نگاه امیدوار کننده میدید وبا علامت تایید سر تکان داده و به همه سوالات پسرک جواب مثبت میگفت و بعد هم از پشت عینک اش با لبخند ملیحی به من نگاه میکرد، گویا نشان میداد با انکه جوابش راست نیست به دلیل که دل پسرک نرنجد و قلب معصوم و ارزومند اشرا نشکند مجبور است دروغ مصلحت امیز بگویید. چراغ ترافیک سبز شد و ما با هم رفتیم ان طرف جاده ، مسیر راه مان از هم جدا شد. من که این مکالمه را شنیدم تا به خانه رسیدم و ساعت ها بعد از آن صدا ان کودک به گوشم طنین انداز بودو نگاه های معصومانه ان خانم پیش چشمانم مجسم میشد، و هی فکر میکردم که انسان وفتی سنی از ا و میگذرد چه اندازه شکسته و نا امید میگردد هیچ امیدی به اینده نمیداشته باشد بر عکس اطفال مالمال امید هاست.کودکان هزاران آرزو به دل دارندو دلبستگی های هم به آینده زنده گی و خانواده شان دارند ، چقدر از مرگ میترسند و وحشت دارند از مرگ بخصوص از مرگ اقارب و نزدیکان شان .
10 /10 /2011
جگجیت سنگهه هم به ابدیت پیوست امروز روحش شاد.




![[khwaham.gif]](http://3.bp.blogspot.com/_tE9f_6P1Bk0/SEJEtXwxjcI/AAAAAAAAACE/hQ4Z6oScEQY/s1600/khwaham.gif)
